جا نمازم
را
بغل
مي كنم،
دلم
براي
خدا
تنگ
شده.
عرفان کریمی
دلم شبيه قصه ها به اوج راز مي رود
براي ديدن خدا به اعتراض مي رود
نوشته با اميد ها كتابي از عبادتش
حرير گريه هاي او به اهتزاز مي رود
ترنمي عجيب با دلم هميشه دمخور است
فراتر از لياقتم پر از نماز مي رود
خدا دوباره عشق را براي گريه ام كشيد
دلم چوشير گشته و حماسه ساز مي رود
غريبه نيستي غزل دلم گرفته از خودم
شبيه شعر بچه ها پر از نياز مي رود
عرفان کریمی ۱۷ ساله
معمولا" بچه ها فكر هاي عجيب و غريبي مي كنند.بعضي ها فكر مي كنند كه خدا بالاي ابرها نشسته و دارد به همه ي مردم يا همه ي چيز هايي كه توي آسمان و زمين است نگاه مي كند. يا بعضي از بچه هايي كه هنوز با خداي مهربان خوب آشنا نشده اند مي گويند كه مثلا" خدا پدر و مادر دارد و با آنها حرف مي زند. يا مي گويند " خوش به حال خدا هرچقدر دلش بخواهد ميوه و خوراكي مي خورد " و يا آن بالا بالا ها دوچرخه سواري مي كند .
باور كنيد وقتي من خودم بچه بودم با خودم مي گفتم كه آيا خدا يك زن است يا يك مرد مهربان ويا بد اخلاق.اينقدر اين سوال ها را از خودم مي پرسيدم تا اينكه يك روز تصميم گرفتم اين سوالها را از مادرم بپرسم.وقتي مادرم برايم از خداوند بزرگ گفت به خاطر فكرهايم از خدا خجالت مي كشيدم...
اما حالا كه فكرش را مي كنم به خودم ميگويم كه خجالت ندارد .خدا هميشه دوست داشتني است .مهم اين است كه از او غافل نشويم و هميشه عبادت كنيم...
فرشته اسدي كلاس چهارم دبستان
من از كوه بالا مي روم
يكي دريا را مي پيمايد
پدرم به درخت هاي سربه فلك كشيده نگاه مي كند
مادرم قرآن مي خواند
پسر همسايه ي پيرمان خودش رفته بود به جبهه كه شهيد بشود
كبري خانم وقتي كه مي آيد خانه مان را تميز مي كند مي گويد خدا را شكر
معلم مي گويد بخوان به نام پروردگارت
و ...
راستي كدام زود مي رسيم خدا!
امير موسي زاده كلاس اول راهنمايي
1
وقتي كه من كوچك بودم فكر مي كردم كه خدا قصري بزرگ از جنس ابرها دارد كه در آن بالا بالاهاي آسمان قرار گرفته است.فكر مي كردم در قصر خدا صندلي بزرگي وجود دارد كه خيلي با شكوه و بزرگ است و خدا روي ان مي نشيند و فرشته ها از او فرمان مي گيرند. فكر مي كردم در دو طرف دروازه ي قصر دوتا فرشته دارند نگهباني مي دهند. وقتي مريض مي شدم مادرم بعد از نمازش برايم دعا مي كرد و من زود خوب مي شدم فكر مي كردم خدا دوتا فرشته ي مهربان را از آن بالا به پايين ميفرستد و آنها با چوب جادو مرا خوب مي كنند. وقتي كه مادرم به بازار مي رفت و من تنها در خانه مي نشستم فكر مي كردم كه خدا درست كنارم است و اصلا" نمي ترسيدم. من با خدا حرف مي زدم و مي دانستم كه او حتما" صداي مرا مي شنود.
مادر بزرگم به من گفته بود كه قلب بچه ها پاك است و خدا دعاهاي آنها را زود برآورده مي كند. به همين دليل وقتي تنها بودم با خدا حرف مي زدم و تمام آرزوها و دعاهايم را به او مي گفتم.
2
دست هايم را رو به آسمان مي گيرم و با خدا راز و نياز مي كنم. احساس مي كنم كه خدا همين نزديكي هاست ولي من او را نمي بينم.به آفريده هاي زيبايش فكر مي كنم. با خودم مي گويم چقدر خدا بزرگ است! وقتي با خدا صحبت مي كنم حس عجيبي دارم . احساس آرامش مي كنم . فكر مي كنم كه روي ابرها نشسته ام و هر دقيقه سبك تر مي شوم. چون تمام رازهايم را براي خدا گفته ام.وقتي به دور و بر خودم نگاه مي كنم و همه چيز را مي بينم به قدرت و بزرگي خدا فكر مي كنم كه او چگونه اين همه چيز را آفريده است؟!
مريم سلطاني كلاس چهارم دبستان
وقتي كه خيلي بچه بودم فكر مي كردم خدا جايي توي آسمان ها، در قصري از طلا نشسته و ما را نگاه مي كند. خداي من – خدايي كه نمي ديدمش –به نظرم خشمگين بود و هميشه دوست داشت آدم ها را تنبيه كند.وقتي 5 سالم شد و خواهرم را از دست دادم شك من به يقين تبديل شد. بيشتر فكر مي كردم خدا با آدم هاي فقير و تنگدست بدرفتاري بيشتري مي كند.از او مي ترسيدم . وحشت داشتم.حتي دوست نداشتم مثل مادر التماسش كنم .وقتي مادرم نماز مي خواند و دست به دعا برمي داشت پيش خودم فكر مي كردم كه چقدر خدا زورگو است...
سال ها گذشت و من بزرگ تر مي شدم .هر روز ته دلم كسي مرا به سوي خودش فرا مي خواند . انگار كسي هميشه با من بود . احساس مي كردم دوستش دارم . چه كسي مي توانست باشد . بي اختيار به صداي قرآن خواندن علاقه داشتم . وقت اذان دلم براي وضو گرفتن و نماز خواندن تنگ مي شد .سر كلاس پا به پاي بقيه قرآن خواندن و نماز خواندن را ياد مي گرفتم .يعني اين همان خدايي بود كه من روزي فكر مي كردم بداخلاق است؟ بله اين همان خدا بود كه من نشناخته بودمش.خدايي كه ترس و تنگدستي كودكي هايم اورا از من دور مي كرد .همان خداي خوب و مهربان .همان خدايي كه لابد چون بندگانش را خيلي دوست دارد ، امتحانشان مي كند. همان دوست ، همان ياور هميشگي، همان كسي كه آن روز مرا از مرگ حتمي نجات داد.وقتي كه ماشين چپ كرد و من صد متر آن طرف تر بدون كوچكترين آسيبي و بدون هيچ دردي كنار آن تخته سنگ بزرگ روي خاك افتادم و بي معطلي بلند شدم . همان خدايي كه هميشه مرا امتحان مي كند...
مریم اللهیاریان-۱۵ ساله
وقتي كوچك بودم ، يعني سه يا چهار سال بيشتر نداشتم ، فكر مي كردم خدا مثل پدر بزرگ است .يعني يك پير مرد مهربان كه هميشه جيب هايش پر است و هركس پيشش مي رود آنقدر به او پول و خوراكي مي دهد كه خسته بشود .فكر مي كردم او هم غذا مي خورد ، آب مي خورد ، مسافرت مي رود ... حتي فكر مي كردم پنجاه نفر كلفت در خانه ي خدا هست و او هي مي خورد و مي خوابد.
وقتي هواپيما مي ديدم فكر مي كردم خانه ي خداست و هزار فكر جور واجور ديگر...
يك روز از مادرم پرسيدم خدا چه جور آدمي است؟ گفت بايد اورا در دلت احساس كني
آن روز ها نمي فهميدم تا كم كم بزرگ شدم.حالا فكر مي كنم حسش مي كنم...
وقتي نماز مي خوانم ، وقتي قرآن خواندن مادرم را گوش مي كنم ، وقت اذان ، توي راه مدرسه ، توي امامزاده، توي كانون توي پارك و...
حالا مي فهمم منظور مادرم چه بود.
بهاره اسدی - کلاس پنجم دبستان
هر روز از پنجره به آسمان نگاه مي كنم .كاغذ و قلم برمي دارم تا به محض اين كه تورا ديدم چهره ات را نقاشي كنم.
كاش من هم مثل سعيد همسايه مان يك دوربين فيلمبرداري داشتم . آن وقت ديگر كاغذ و قلم نمي خواستم . لازم هم نبود اين همه پشت پنجره بايستم .دوربين را روشن مي كردم و بعد فيلم تو را مي ديدم.
اما نه .. مي خواهم خودم ببينمت .ميخواهم تورا لمس كنم .تورا احساس كنم. مربي مي گفت تو از رگ گردن به ما نزديك تري. مثل همان كتاب شعري كه تويش نوشته بود خدا همين نزديكي هاست .
پنجره را مي بندم .كاغذ و قلم را بر مي دارم .برايت نامه مي نويسم . مينويسم دوستت دارم اي خداي همه ي بچه هاي دنيا .دوستت دارم خدا جان.
حامد ملكي كاوه كلاس پنجم دبستان
يك نگاه ،
مرا مي رساند به انتهاي رازهاي نهفته ات
اشكهاي تنهاييم احساس را خيس مي كند
دست خط هايي را كه برايت نوشته ام هنوز دارم
دفترم ، مدادم
تمام شد
اما هنوز
عبادتت را نقاشي مي كنم.
احسان آقایی - ۱۵ ساله
مادر هميشه با پدرم بگو مگو مي كرد كه چرا برايم دوچرخه خريده است.من بي خيال همه ي نگراني هاي مادر و توصيه هاي پدر كه احتياط كنم و توي خيابان دوچرخه سواري نكنم و از اين حرفها ...
وقتي از در خانه بيرون مي زدم تنها فكر و ذكرم اين بود كه امروز كجا تك چرخ بزنم و با كي مسابقه بدهم. مي خواستم روي همه ي بچه هارا كم كنم .وحيد ، محسن ، آرش و همه ي آنهايي كه بايد روزي صد دفعه التماسشان را مي كردم تا يك دور سوار دوچرخه شان بشوم. حالا من هم مال خودم را داشتم .آن هم چه چيزي!؟! يك دوچرخه ي قرمز و مشكي دنده اي تر و تميز.
آن روز اما آنقدر هوس سرعت كرده بودم كه نگو و نپرس .آنقدر كه متوجه هيچ چيزي نشدم .به محض اينكه از پياده رو وارد خيابان شدم شروع كردم به ركاب زدن توي سرازيري چهارراه. مثل باد مي رفتم .مثل تير. مثل برق.
آنقدر لذت مي بردم كه چشمانم فقط روياي سرعت را مي ديد و نه هيچ چيز ديگر را ...
در همين لحظات بود كه متوجه بوق ماشين جمع آوري زباله ها شدم.شروع كردم به ترمز گرفتن . خداي من ! يعني كار كي بود؟
پسر ! حالا وقت اين حرفها نيست .سعي كن نگهش داري!
توي چند ثانيه همه ي ترس هاي دنيا ريخت روي سرم. خدايا ! خدايا! خدايا! ... ثانيه به ثانيه ماشين نزديك و نزديك تر مي شد.مدام بوق مي زد و وحشت من صد برابر مي شد.مرگ جلوي چشمم بود و ديگر هيچ كاري از من بر نمي آمد به جز وحشت...
ناگهان لحظه ي آخر ، همان لحظه اي كه من بايد مي مردم ، همان لحظه پايم لاي لاستيك جلو گير كرد و در يك قدمي ماشين زباله به كنار جدول پياده رو افتادم.راننده كاميون مدام خدا را شكر مي كرد و گريه مي كرد. مردم دور من حلقه زده بودند .انگار مغز سرم داشت مي ريخت بيرون . خون از سرم جاري مي شد . من نفس نفس مي زدم .
اما هيچ كدام از اين ها توجه مرا جلب نمي كرد.با تمام وجود خدا را احساس مي كردم .و اشك ريزان از او تشكر مي كردم .شايد هيچ وقت فكر نكرده بودم كه او چقدر به ما نزديك است .نزديك تر از فاصله ي دوچرخه و كاميون...نزديك تر از فاصله ي مرگ و زندگي ...نزديك تر از مادر ، پدر و حتي نزديك تر از خودم ...
خدايا هزار مرتبه شكرت ...
علی فالجی - کلاس اول راهنمایی
روزي كه دوستم را ديدم دارد نماز مي خواند پيش خودم فكر كردم كه چه حوصله اي دارد كه هر روز نماز مي خواند.
او هميشه موفق بود و من گاهي شكست مي خوردم.فكر مي كردم كه به خاطر اين است كه نماز نمي خوانم. شايد هم درست فكر كرده بودم.
گاهي دلم براي نماز خواندن تنگ مي شد ، دوست داشتم نماز بخوانم ولي هنوز نمي خواندم.
هروقت دوستم را مي ديدم احساس مي كردم به خدا نزديك شده ام . بالاخره تصميم گرفتم نماز بخوانم . ياد روزي افتادم كه تصميم گرفته بودم هر شب مسواك بزنم . خيلي خوشحال بودم ...
روزهاي اول بلد نبودم نمازم را درست بخوانم، اما كم كم ياد گرفتم . گاهي وقت ها خيلي مشكل بود .اما مشكل شيريني بود.وقتي به يك ماه رسيد ، نماز خواندن برايم راحت شده بود و ديگر احساس نمي كردم كه كار سختي انجام مي دهم .
يك روز پيش دوستم رفتم و از او تشكر كردم . دوستم كه پاك گيج شده بود پرسيد:
- براي چه از من تشكر مي كني ؟
گفتم : به خاطر اينكه تو مرا به خداوند نزديك تر كردي ؟
او با تعجب پرسيد:
- من تورا به خدا نزديك كردم؟ چه طور؟
و تمام ماجرا را برايش توضيح دادم...
و حالا فكر مي كنم كه چقدر به خداي خودم نزديكم .باور كنيد خدا را حس مي كنم .فكر مي كنم دوستم فرشته اي بود كه خداوند براي من فرستاده كه به هم نزديك شويم ...
من از او تشكر مي كنم
الناز شاه محمودي كلاس پنجم دبستان
به آسمان نگاه مي كنم ،
چشمهايم آبي آبي مي شوند، انگار مي بينمت.همان كسي كه سال ها مي گفتند هيچ كس نمي تواند تو را ببيند...
ووقتي به اين فكر مي كنم رگ گردنم چه تند مي زند و من چقدر حست مي كنم!!! ...
وقت اذان كه مي شود باد صدايم را مي دزدد و مي برد و مي اندازد توي سجاده ام كه مرا به خويش مي خواند و سيب هايش هي بالا و پايين مي پرند.
اين بار...
توي سجاده ام...
شايد ببينمت ، سجده مي كنم ، چشمهايم دريايي دريايي مي شوند.
انگار مي بينمت .همان كسي كه ...
برايت از همين جا دست تكان مي دهم و روي ماهت را – همان قسمتي كه مال من است – مي بوسم*
*با اقتباس از نام كتاب روي ماه خداوند را ببوس
فاطمه تحسینی - ۱۷ ساله
